باد شرق

 

 از پشت در،
صدای تپش پر شور عشقت را میشنوم
و نوای دوستت دارمت را
و هیجان در آغوش گرفتنت را
 شوقی که در غیاب تو حتی
مرا به گشودن در می شتاباند
چراکه خوب میدانم
 نشانی از اشتیاق تو
آن طرف به انتظار من است
 در را میگشایم
و در آن،
 هرچه که باید باشد، هست..

   + آرام ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٤
    پيام هاي ديگران ()

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + آرام ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٥
    پيام هاي ديگران ()

 

 زمان میپیچد در گوش

زوزه عربده خاموش

زانو میزند دیروز

بی نوا امروز!

سوخته پلک فانوسم

نگاه کو ؟ خاموشم!

دست آویزان از پا

کاش فاصله ای بود باز هم

تا نگران رسیدنش باشم..

   + آرام ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٩
    پيام هاي ديگران ()

 

کلمه پرنده ایست فراخ بال

چو پر پرواز بیند میپرد...

ثانیه ها ی مضطرب از آلودگی به زمان

دور باطل عقربه های کوکی

و مسخ شده ای در انتهای بی انتها..

گسستن از خیال موزون بودن

و گام فرا گذاشتن و نبودن

بود میشوم در این نیستی...

سبک از تنه اضطراب میپرم

و بال میگشایم بر ناممکنهای سهل

انگار نا دیگر نیست

همه چیز بودن و هستن و هستن..

باز هم مرا ببر به نابود...

ای جرقه ذهن هرازگاه روشنم..



   + آرام ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۳
    پيام هاي ديگران ()

زنجیر مرگ

چه قلبها چه زود میمیرند
و چه سخت احیا میشوند
چه سخت دوباره تولد میشوند
انگار که مرگ شیرین است
یا زنجیری به ژرفای آدمها
چه سخت تو را رها میکند
و چه محکم تو را به سوی خود میکشد
افتان و خیزان
تو امروز از هفتاد زنجیر مرگ محکمتر بودی
و مرا از گور بیرون کشیدی


   + آرام ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٦
    پيام هاي ديگران ()

تنها اوست که میداند

برگی فرو نمیافتد جز به خواست او
که بالاترین است
و بالاترین ها  را دوست دارد
آنها که معشوقی جز او بر نگزیدند
و عشق خود را جز نثار او نکردند
آنها که دست خود را به هیچ نا محرمی نسپردند
حتی در تاریکترین شبهای سیاه زندگانی
و هدایت کننده ای جز او ندیدند
حتی در غم انگیزترین ساعات تردید
آنها که آسوده خوابیدند حتی بر بستری از خاک
آنها که خود را اسیر انسانها نکردند
آنها که انسانها را اسیر خود نکردند
او میداند
او میداند
و تنها اوست که میداند

   + آرام ; ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٦
    پيام هاي ديگران ()

و چه در راه ماندگانی که خود رهزن شدند

زندگی را چه کنم
با عشقش
با دردش
گهی نوازشهای عاشقانه
گهی نغمه های دلبرانه
گهی مقنی میشوی در بیابان
گهی تشنه در زیر باران
گهی در عرش میمیری
گهی در فرش می مانی
زندگی را چه کنم
با کوله بار خاطراتش
با امیدهای بیهوده
با دردهای خود کرده
با روزهای تاریکش
با زیباییهای دلگیرش
با سفرهای کوتاهش
با رویاهای شیرینش
باید سفر کرد ورفت
باید در راه نماند
و اسیر رهزنان نشد
و چه در راه ماندگانی که خود رهزن شدند
وچه رهزنان محصور خویشتن خویشند
باید زندگی را بویید
باید سفر کرد
وچه زیبا سفریست گر
در انتهای سفر
نیمه ای را در انتظار خود بینی
و یک ناجی
و یک قلب
تعبیری از یک خواب
یک بال
تا شودجفت بالهایت
تا پرواز کنی تا عرش
تا فریاد زنی زندگانی را



همیشه دفتری هست برای نوشتن
و برای بستن
و خواهد ماند
خاطرات ما
در کتاب تقدیر بشر
انسان ها میآیند میروند
و ما نیز خواهیم رفت
همراه با صفحات کتاب تقدیر
که آن را خود مینویسیم
خواهیم رفت
چه قایقی باشد
چه قایق شکسته باشد
بی بادبان هم میشود سفرکرد
گربال خود را بیابی
باید در راه نماند
باید راه را شناخت
راه در عرش است
بی بال خود عرش را نتوان پیمود

   + آرام ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

چه بود رمز آن لبخند..؟؟!!

پروردگارا !
تو از ذات اهورایی خویش به من عطا کردی آنرا
که وقت درد ، درمان
ناچاری ، راه گشا
خشم ، آرام
و تنهایی، یاوری بی همتا ..
تو مرا آموختی اندیشیدن را
با تو سخن گفتن را
درد را از تو درمان خواستن را
تو مرا امید بخشیدی
و نوید به خوشبختی
به آرامشی آرام ..
در خیال کودکانه من
همان لحظه ای بودی که به من خندیدی
از پشت ساعتهای خاموش شب
لبخند قرمز تو پیدا بود
من آن خنده بی همتا را سپردم در ذهن
و یاد آوردم آنرا هر لحظه خاموشی
طراوت دادم پژمردگی یادم را با آن
تو بگو ! پشت آن لبخند چه پیدا بود؟؟
که من ناگهان آنرا دیدم؟
و هنوز هم نمیدانم که چه بود؟
بعد از آن لبخند دیگر نخندیدی
ولی مرا به یاد آن همچنان زنده نگه داشتی
و سایه های سهمگین زندگی را
با لحظه ای به خاطره خویش دل بستن، سپید
و مرا عروس بخت پوشاندی
و امید و آرام و عشق ..
چه بود رمز آن لبخند..؟؟!!
همچنانکه به خیال آن چنگ میزنم
خوشحالم و مسرور
و چنان که غافل از آن ،مغموم و سرخورده
من به آن کنج خموش امید بستم
که روز دیگر بگشاید لب
رو نماید رمز این همه مرموز ..
جز از خیال کودکانه من
هیچ نمیتوان فهمید از این همه رموز
از این تکرارهای بیهوده زمان
در عمر هزار ساله بشر..
من زمان را کُشتم
در خیال کودکانه ای
و قدم برداشتم به تخیل هوش
از تو ، از آن فروغ بی همتا
که سردی فکرم را میکند آب
آنجا تو را یافتم،، نه تمام،
اما در خود،
نه در زیر و بم مستدل های بشر
صورتت را دیدم
نه با تصویر مردمک ،،
تو آن بودی که می اندیشیدم
خیلی هم بهتر
چراکه مرا در خیال نازک کودکی
چنان غرق و مدهوش کردی
که جاودانه رویای آن هنوز در سرم است
من آن خیال را در کنکاش تو تجربه کردم
و یافتم تو را توی در توی آن
تو کاسه ذهنم را خالی کردی
از خود و یادی مبهم با من همراه
تو از ازل با من بودی
پس چرا اینگونه
مرا از خویش جدا کردی
تمام مهرو لطف تو را میچشم هر روز
اما هنوز ، تو همان لبخندی ...

   + آرام ; ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

توبال و من بال...

..

ستاره همیشه روشن قلب من

آنرروز که شروع به تابیدن کردی

من در خوی یک فرشته تجلی یافتم

تو بال و من بال و پرواز..

مرزها را شکستیم

با هم

تو نور راه

و من پای رونده تو به پیش

آمدیم ، آمدیم ، افتان ، خیزان

لذت بردیم آغوش را بی حد و حصر

آرام در خواب شب نزدیکی ..

..

شمارش روزها تا هفت

باغ رویا ، چهار پایه

قول ها ، حرفها ، شبها ،روزها

پاییز ،زمستان ، بهار ، تابستان ، پاییز...

و باز هم پاییز..

زمستان سرد ، زادروز تو

نزدیک همان رویا

"ای نازنین ترینم"

" گاه از هم رنجیده و گاه موجب رنجوری هم بوده ایم "

"باشد که پیوندمان با گردش روزگار محکمتر گردد "

بهار ، در حرارت جنوب ، هتل کیوان..

تابستان ، شرجی خیابان های شهر

منزلی یک با پنجاه ..!!

و پاییز ، این فصل مرموز

میان من و تو ..

زادروز حلقه مان

دو کُنده درخت ، عهد من و تو

و آن شرجی جنوبی حیاط خانه مان ....

و این شبهای پاییزی

رو به زمستان

و پشت به میلاد وصلمان ..

آغوش گرم من و تو

در این سوز پاییزی

و یکی شدنمان

در جشن پرشکوه پیوند

سرمست ، پر حرارت ،

پیش میرویم به سوی بنای خانه ای

که همیشه می اندیشیدیم

سخت یا راهوار

میکوبیم پایه هایش را

در خود و این شهرپر رمز و راز ..


"باشد که پیوندمان با گردش روزگار محکمتر گردد "

   + آرام ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٧
    پيام هاي ديگران ()

انتظار ...

کاش قفس دستهایمان میشکافت
و انگشت میکردیم در آرزوی پرواز
میرفتیم تا آشیانه مان
و آرام میگرفتیم
در آغوش خوابمان..

انتظار آمدنت مرا به شوقی بی شایبه فرامیخواند
عقربه های ساعت به سختی خود را به ثانیه ای دیگر میرسانند
طاقتم به اتمام میرسد ، ساعت شمار میگوید پس چرا نیامد؟؟
نمیدانم چه بگویم
نمیتوانم از تشویشم برایش بگویم..
در دلم میگویم خدایا محافظش باش..
تیک تاک ..تاپ توپ.. تیک تاک.. تاپ توپ ..تاپ توپ.............
شعله خیزان میگوید سوختم پس کجاست؟؟
آب چک چکش را میشمرد... نیامدددد......
سرد است.... شعله ها را روشن میکنم تا محفلمان گرمتر باشد..
نیامد...؟؟؟؟......
بر لبه انتظار مینشینم و مینویسم ....
نیامد............
بر خاک بوسه میزنم و بال فرشتگان را راهیت میکنم......
نیامد........
تیک ... توپ......
نیامد..................
ضعفی در دلم میپیچد....
نیامد؟؟............
کمی دور و بر و اسباب بازی ها می چرخم...
نیامد...........................................................................................

   + آرام ; ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٧
    پيام هاي ديگران ()